حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
2320
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )
صحبت كرده بگويند ، كه پادشاه پارت نميخواهد با روميها جنگى امانناپذير كند ، به عكس او ميخواهد مورد دوستى روميها گردد و نسبت به كراسّوس انسانيّت خواهد كرد . بنابراين پارتيها حملهشان را موقوف داشتند و سورنا آرام با صاحبمنصبان عمدهء خود بتپه نزديك شده زه كمانش را باز و دست خود را به طرف كراسّوس دراز كرده او را طلبيد ، تا داخل مذاكره گردد و به او اطمينان داد ، كه پادشاه بر خلاف ميلش شجاعت و نيروى خود را بروميها نشان داد ، ولى اكنون حاضر است ، كه ملايمت و عنايت خود را بروميها نموده با آنها صلح كند و بعد اجازه دهد ، كه روميها عقب نشينند ( كراسّوس ، بند 39 ) . تمامى قشون رومى سخنان سورنا را با شعف اصغاء كردند ، ولى كراسّوس ، كه تا اين زمان جز خدعه چيزى از پارتيها نديده بود و جهتى هم براى تغيير حال پارتيها نميديد ، اين سخنان را باور نكرد و با صاحبمنصبان خود بشور پرداخت ، اما سربازان فريادكنان فشار ميآوردند ، كه كراسّوس بملاقات سورنا برود و او را دشنام داده ميگفتند ، تو ما را به طرف مرگ ميبرى ، زيرا ميخواهى با دشمنى جنگ كنيم ، كه تو از روبرو شدن و مذاكره با آن هم واهمه دارى . كراسّوس در ابتداء خواست آنها را با ملايمت و خواهش نرم كند و به آنها گفت ، كه اگر در بلنديهائى ، كه دشمن به آسانى به آن دست نخواهد يافت ، باقى روز را بمانيد ، شب ميتوانيد به آسانى فرار كنيد . حتّى به آنها راهى را ، كه ميبايست اختيار كنند ، نشان داده نصيحت كرد ، كه اين اميد نزديك را نبايد فداى ترس كنند ، ولى ، وقتى كه ديد ، سربازان در حال طغياناند و با تهديد اسلحهشان را به يكديگر ميزنند ، از ترس اينكه مبادا دست بسردارشان بلند كنند ، از تپه به زير آمد و به طرف قشون برگشته اين كلمات را بطور ساده گفت : « اكتاويوس و پترونيوس و شما اى صاحبمنصبان رومى ، مىبينيد ، كه چگونه مرا در فشار ميگذارند ، كه نزد دشمن بروم ، شما شاهديد ، كه چه عنف و اجبارى نسبت به من روا ميدارند . اگر شما از اين خطر نجات يافتيد ، به تمام مردم بگوئيد ، كه بواسطه خدعه دشمن من كشته شدم . نه از جهت خيانت